شیدا شارلاتان
خاک بر سرت شیدا…..یه روزی شارلاتان صدات می کردن و واسه خودت برو و بیایی داشتی . حالا لال مونی گرفتی و بهت می گن شیدا بی حرف……
خاک بر سرت که یه شب یلدای دیگه هم اومد و هرروز به روزای بلاتکلیفی عمرت اضافه می شه .
هم اتاقیم گفت : بیا دختر….! بشین برات چای شمال دم کردم دخترم فرستاده…….
پلاستیک به دست نشستم لبه تخت و سرم گم شده بود تو یقه ای که با گوشه های روسریم پوشیده بود .
برام چای آورد و گفت : نگفتی کی بعد از این همه مدت برات چشم روشنی فرستاده…..؟
سرم رو گرفتم بالا و نگاش کردم…..
گفت : نگاه کن خودتو تو آینه راس راسی چشمات روشن شده ها…..! خوشحالی نه…..؟!
ذهن همچنان دست به یقم گذاشته بود و می خواست خفم کنه…..
یه نفس عمیق کشیدم و بلند شدم…..من باید از ذهنم استفاده کنم نه اون…..
من باید فکر کنم نه اینکه اون فکرای زنجیر شده به زمان رو بکوبه تو سرم…..
فکر کردم…..فکر کردم…..چرا من نمی دونم این تابلو از کجا اومده….؟
مگه برگه تحویل رو امضا نکردم….؟
چرا…..امضا کردم……
چرا نخونده امضاش کردم…..؟
خوب معلومه اولین باری بود چیزی از بیرون این میله ها و دنیای بیرون نصیبم می شد……
باید هم ذوق مرگ بشم و چشمام فقط به دستای تحویل خیره بمونه نه اسم فرستنده……
انگار بهم برق وصل شد…..در حالی که پلاستیک رو می گذاشتم گوشه تختم بلند شدم و از اتاقم اومدم بیرون……قدم که گذاشتم تو راهرو صدای هم اتاقیم اومد که کجا شیدا بی حرف…؟ چاییتو نخوردی….؟
سمیه محمدی تکاسی