آسمان ICU
وقتی از ماشین پیاده شدیم سردم شد و باور نمی کردم 20 شهریور ماه باشد انگار سوز پاییزی رو حس می کردم ……
مامان در حالی که به نوک کوه اشاره می کرد گفت فرض کن حقیقت نوک این کوه باشه آدم ها برای رسیدن به قله سه دسته ان …
یا تازه زدن جاده ی خاکی و از دور تماشاگر هستن و می گن به به چه حقیقتی ….!
یا راه می افتن و تا پای کوه میان و می گن حقیقت اینجاست ….
یا اینکه خودشون رو به قله می رسونن و ساکت می شن …..
한국어
차에서 내렸을 때 추워 져서 가을의 더위를 느끼는 듯 9 월 20 일이라고 믿지 않았습니다 ……. 엄마는 산 정상을 가리키며 “진실이이 산 정상에 있다고하자. 정상에 도달 할 세 그룹이있다.”라고 말했다. 또는 그들은 단지 비포장 도로를 포장하고 있으며 멀리서 지켜보고 있으며 그들은 어떤 진실을 말하고 있습니다 ….! 또는 그들은 산기슭으로 걸어 가서 진실이 여기 있다고 말한다. …. 아니면 정상에 다 다르고 조용해 지거나 …..